چرا اکثر داستان ها مشابه هستند و در عین حال متفاوت؟؟؟
احتمالا بیشتر افراد پدیده ها و رویدادهای مشابه ای را دیده اند و درک کرده اند. برای مثال در یکی از افسانه ها زنی سوار بر جارو پرواز می کند. ملت های زیادی این افسانه را دارند و هر ملتی با دیدگاه مردمانش آنرا بارور کرده است بدون آنکه بین آنها ارتباطی باشد.
شاید مردمان هر ملتی آنقدر به آسمان نگاه کرده اند تا تکه های ابر را شبیه زنی سوار بر جارو دیده اند یک زن ابری، شاید هم در تاریک روشنی آنرا دیده اند سایه ای از زن روی دیوار
اما این شایدها جهانی نیستند تا همه ی آدمیان این زن را ببینند.
شاید ستارهای دنباله داری شبیه زن جارو سوار آسمان را طی کرده و همه آن را دیده اندو در زمان های نزدیک به هم درباره اش نوشتند و نوشتند. هر کس آنچه را دیده با تخیلاتش در آمیخته و افسانه های مختلف با ماجراهای مشابه ساخته اند.
شاید هم به درون آدمی برگردد. همه ی آدمها لایه های زیرین دارند، شاید زیرین ترین این لایه ها در همه ی آدم ها یکی است. تمام اندوه ها، دل نگرانی ها، دل مشغولی ها، شادی ها و... یکی است
پس بوف کور نوشته می شود در زمان خودش و در ۲۰ سال قبل از آن و در دههای بعد از آن، اما با پرداخت های متفاوت با نام های متفاوت.
انگار بخواهی تاریخ داستانی یک داستان را تکرار کنی و در عین حال تکرار نمی شود. برای همین افراد داستان های می نویسند مشابه داستان های دیگران...
شاید برای همین آقای مندنی پور می گوید بخوانید و بخوانید تا به تکرار ننویسید.
پس این لایه ی زیر زیرین آدمی چه می شود؟؟؟
وقتی رسالتی هست به عنوان نوشتن، رسالتی به عنوان خلق کردن، دگرگون کردن و زنده کردن.
- آقا این مجسمه چند؟
- همین سفیده که سیاهه رو بغل کرده؟
ـگفتی چند؟
-قابل نداره.
زن هنوز مجسمه را از دستان فروشنده نگرفته بود که بین دستان سیاه و سفید افتاد.
لبان کشیده ی زن جمع شد و نگاهش روی قطعه های سیاه و سفید گره خورد
